
دل انگیز ترین خاطرات در امتداد نگاه توست
در انتهای شب نگاهم را به کوچه پس کوچه های انتظار میدوزم
نگاه تو را میخواهم
در فراسوی شب
در تاریک ترین لحظات شب
میخواهم بگویم
نگاه تو را میخواهم
چون نگاه تو دنیای امید من است

دل انگیز ترین خاطرات در امتداد نگاه توست
در انتهای شب نگاهم را به کوچه پس کوچه های انتظار میدوزم
نگاه تو را میخواهم
در فراسوی شب
در تاریک ترین لحظات شب
میخواهم بگویم
نگاه تو را میخواهم
چون نگاه تو دنیای امید من است
شاپرک بالت شکسته
پر پرواز تو بسته
می بینم غم توی چشمات
چه غریبونه نشسته
شاپرک خوابه قناری
چه جوری دووم میاری
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتی داری
شاپرک دردت به جونم
تورو از خودم میدونم
بذار یه شعری که گفتم
واسه دلت بخونم
شاپرک دل توی سینه
ساعت ها تنها می شینه
وقتی شب می رسه از راه
خواب پروازو می بینه
واسه زخمات یه دوا نیس
دلم از دلت جدا نیس
توی این غربته جونگیر
یه نگاه اشنا نیس
هر جا که می ری خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جونی نداره
اما شب اینجا می مونه
نمی دونم مثه بارون
رو کودوم شونه ببارم
روی شاخه ها تو غربت
شاپرک من تورو دارم








تو که میخواستی امروز بروی
پس چرا دیروز با من عهد بستی
تو که میخواستی امروز مرا تنها بگذاری
پس چرا دیروز مرا عاشق خودت کردی
به یادت است حرفهای روز اول آشنایی را
به یادت است قول و قرارهای آن روز بارانی را
به یادت است فریاد دوستت دارم را
به یادت است از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را
میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی
یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی
حالا من هستم و نگاهی خسته ،
به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته
من که مانده ام در پشت درهای بسته ، تو کجایی ،
دلت با دلی دیگر در کنار ساحل عشق نشسته
روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری
گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری
کمی دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده
شب های تیره و تار من
مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم
به یاد می آورم حرفهایت را
باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
از آن روز تا به امروز تنهای تنها مانده ام
دل به هیچکس ندادم و هنوز با غصه ها مانده ام
نمیتوانم فراموشت کنم ، محال است روزی بیاید که یادت نکنم
یا با دیدن عکسهایت گریه نکنم
نمیتوانم فراموشت کنم.... نمیتوانم فراموشت کنم

سـلام ای غروب غریبـــانه دل
سلام ای طلـوع سحرگــاه رفتـن
سلام ای غم لحظـه های جدایـی
خداحافظ ای شعر شـب های روشن
خدا حافظ ای شعر شب های روشن
خداحافـــظ ای قصه ی عاشــــقـانــه
خداحافــظ ای آبـیـه روشـن عشـق
خداحافــظ ای عطر شعر شــبانـه
خداحافظ ای هم نشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تـو را می ســپارم به دامــان دریـا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تـو را می ســپارم به رویــای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خــداحافــظ ای بـرگ بار دل مـن
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد مـــاندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه !
در كلاس روزگار
درس هاي گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آب ونان
درس زيستن كنار اين و آن.
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن.
درس با سرشك غم زهم جدا شدن!
در كنار اين معلمان .درسها ,
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست!
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر!
نام اوست :
مرگ !
وآنچه را که درس مي دهد,
(( زندگي) است!


نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

معني دنيا تو چشمات
سكوت لحظه ها معني حرفات
دلم گير صدات
سرم مست نگاهت
مي خوام اروم بشم گاهي
ولي اين دل نمي ذاره
صدام مي لرزه از عشقت
تنم مجنون مجنون
دلم عاشق شده اما
من از دنيا گريزونم
به عشق اين دل پر پر
همه دنيا رو مي بوسم

پا به خواب تو گذاشتم... بس که بیداری
من چقدر حوصله کردم... تا به خواب تو رسیدم
کاشکی دوستداشتنای ما، عشقای همیشگی بود
قلب و فانوسای روشن،دنیا باغ شیشه ای بود
پشت خنده ی من اشکه پشت گریه ی تو خنده
کی توو این بازی تازه دل کهنه می پسنده؟!
فردایم توئی
توئی که غم دیروزم را با شادی امروزم عوض کردی
و فردا روزیست که از پس جبران
غمهای دیروزت را
با بوسه عشق به شادی بدل می سازم
هر نفس یاد تو آرامم می سازد
و در پس هر نفس هزار بار می گویم

کاش یادت نرود
روی آن نقطه پر رنگ بزرگ
بین ناباوری آدمها
یک نفر می خواهد با تو همراه شود
